دوسالانه داستان کوتاه نارنج

دوسالانه داستان کوتاه نارنج

جشنواره دوسالانه داستان کوتاه نارنج

سفرنامه‌ی عابر پیاده

محمد کشاورز

سه چهارسالی می‌شود که همراه شده‌ام با پیاده‌روها. از جوانی تا همین چهارسال پیش، اتومبیل شخصی داشتم. توی شهر حتی نزدیک‌ترین مقصدها هم بدون ماشین نمی‌رفتم. سال‌های اول، عبور و مرور در شهر با ماشین راحت‌تر بود. به راه‌بندان کمتری می‌خوردم.همیشه چهل، پنجاه متر این‎ور وآن‌ور مقصد که اداره‌ای بود یا محل خرید یاتفریح، جای خالی برای پارک کردن پیدا می‌شد.اما سال به سال بدتر شد. ازساعت‌ها ماندن توی راه‌بندان بگیر تا سرگردانی برای پیدا کردن جای پارک. چهار سال پیش بنا به ضرورتی ماشینم را فروختم. روزهای اول دیدن جای خالی‌اش برایم سخت بود.نه عادت به سفرهای درون شهری با وسایل نقلیه عمومی داشتم نه حوصله منتظرماندن توی ایستگاه تاکسی یا اتوبوس.بعد از دوسه دقیقه پابه‌پاکردن توی ایستگاه برمی‌گشتم توی پیاده‌رو وراه می‌افتادم روبه مقصد.جاهایی که من کار داشتم اغلب در مناطق مرکزی شهر بودندکه با توجه به جغرافیای شهر محل اقامت من شیراز مسافت‌های قابل تحملی است. اما همین مسافت‌های چند کیلومتری را هیچ‌گاه پیش از آن پیاده نرفته بودم.حالا فرصتی پیش آمده بود که پیاده بروم.همان روزها آزمایش پزشکی داده بودم وبه خاطر مقداری اضافه وزن وچربی خون توصیه پزشک معالجم این بود که ورزش کنم و وقتی فهمید اهل ورزش خاصی نیستم پیشنهاد پیاده‌روی داد.فروخته شدن ماشین،پیشنهاد پزشک و کم حوصله‌گی در استفاده از وسایل حمل ونقل عمومی، من را تبدیل کرد به یکی از همراهان همیشگی پیاده‌روها.

اما آن چه پیش آمد برای من نوعی توفیق اجباری بود، نه فقط به عنوان نوعی ورزش که حال و روزم را بهتر می‌کرد، بلکه بهانه‌ای بود برای کشف دوباره شهر.شهری که بیشتر عمرم را در آن گذرانده بودم وسال‌های سال سواره از خیابان‌ها و کوچه‌هایش گذشته بودم بی‌آنکه ببینمش.یا از نزدیک وآن‌طور که باید ببینمش. تا پیش از پیاده‌روی هر کوچه وخیابان برایم فقط معبری بود که مبدا و مقصد را به هم وصل می‌کرد. مسیری که به سرعت با ماشین می‌پیمودم. پیاده می‌شدم با چند قدمی بالا وپایین رفتن کارم را انجام می‌دادم و برمی‌گشتم توی ماشین که به مقصد بعدی بروم یا برگردم خانه.اما حالا فرصتی بود که مغازه به مغازه آن را تماشا کنم.تازه فهمیدم هر مغازه رنگ ولعاب عطر بوی خاص خودش را دارد. هر کوچه حس وحال خودش، هر خیابان درخت‌های خاص خودش. کشف کافه‌ها وقهوه‌خانه‌ها وگذرها یکی دیگر از دستاوردهای پیاده‌رفتن بود. اما کشف بزرگ من درک آداب پیاده‌روی بود. این را جایی نخواندم، کسی به من نگفت، خود پیاده‌رفتن گفت.کفش ولباس مناسب.کفش مرکب عابر پیاده است. بدقلقی کند زمین گیرش می‌کند.با پاها ناسازگار باشد از لذت پیاده‌روی چیزی نصیبش نمی‌شود. لباس که باید هم‌ساز هوا باشد وباتن همراهی کند.جفت و جور شدن این‌ها با تن سالم می‌تواند پیاده‌روی راتبدیل کند به عیش مدام.

عیشی که می‌تواند کشف دوباره همه آن چیزهای باشد که پیش از آن فکر می‌کردی آن‌ها را دیده‌ای و می‌شناسی و حالا می‌فهمی که نه، هیچوقت این را نشناخته‌ای تاامروز، تا وقتی که پیاده از کنارشان گذشته‌ای با دقت دیده‌ای، بوییده‌ای اگر لازم شده چشیده‌ای.گاه شده که هوس کنم مسیر میان دومیدان یا محله را میانبربروم. پیاده‌روی این فرصت را به آدم می‌دهد که با پرس وجو از مغازه‌داران ومردم محلی کوچه یا گذری را پیدا کند که فاصله‌ی دومحل را کوتاه‌تر می‌کنند. من از این کوچه‌ها چندتایی توی شیراز پیداکردم که عبور از هر کدام از آنها کشف گوشه‌ای از شهر بود.مثل کوچه «عباسیه» که بخش غربی خیابان نمازی را وصل می‌کند به دروازه کازرون.درمسیر این کوچه مسجد مشیر را کشف کردم با معماری زیبا و آن ساعت شگفت‌انگیز که داستان‌ها داشت. اتاق ساعت در پشت‌بام مسجد بود با ساعتی که دستگاه و چرخ‌دنده‌هاش همه اتاق را پرکرده بود وگویا ماموریت اعلام گذر زمان با زنگی بود که صدایش را مردم محله‌های مرکزی شیراز می‌شنیدند؛ با عمری یشتر از صدوپنجاه سال و آن همه خانه با معماری‌های عهد قاجاری وپیش از آن.خانه‌ی«مصطفوی» هم در عبور پیاده از همین کوچه پیدا کردم.اولین جلسات ادبی بعد از مشروطیت، گویا درهمین خانه تشکیل می‌شده وحالا تبدیل شده به هتل گردشگری. موزه مشکین‌فام وآرامگاه سیبویه هم در همین کوچه‌ی پرپیچ وخم است.گذر پیاده از این کوچه‌ها نوعی ورق زدن وخواندن متن شهر هم هست.یا کوچه «دنا» که چهاراه ستارخان را با محله مهدی‌آباد پیوند می‌دهد ومسیر زیبایش از دل باغ‌های قصرالدشت می‌گذرد.در اصل کوچه باغ است با دیوارهای گلی در دوسو و شاخه‌های درختان انار وسیب وخرمالو که خود را به سمت کوچه و عابران کشانده‌اندوپر از صدای پرندگان مختلف و این همه زیبایی را فقط در پیاده‌رفتن و به دقت دیدن می‌شودچون آبی زلال سرکشید.

به گمان من برای اهل ادبیات وهمه کسانی که کار خلاقه‌ی ادبی می‌کنند وبا وجه خیالین ادبیات سروکار دارند پیاده‌روی نعمت بزرگی است. نوعی فرصت شگفت‌انگیز برای دیدن وشنیدن است برای ثبت تصویر در ذهن. حتی می‌شود گفت نوعی ابزار کار است برای نویسنده وشاعر.

{«فوینتس» نویسنده بزرگ برزیلی درمصاحبه‌ای نقل می‌کند که زمان اقامتش در پاریس دراواخر دهه هفتاد میلادی وبعد از استعفا از کار سفارت وتمرکزروی نوشتن، پیاده‌روی کار هر روزه‌اش بوده، انگار جزیی از نوشتن.پرسشگر از «فوینتس» می‌پرسد؛ برای‌مان توضیح بدهیدفرایند نوشتن در ذهن چطور چیزی است.

فوینتس جواب می‌دهد: من نویسنده صبحگاهی‌ام. از ساعت هشت‌ونیم شروع می‌کنم به نوشتن وتا دوازده‌ ونیم می‌نویسم. بعد می‌روم برای شناکردن. وقتی برگشتم ناهار می‌خورم و بعدازظهر مطالعه می‌کنم تا وقتی به پیاده‌روی بروم وخودم را برای فردا آماده کنم.این جا در پریستن همیشه یک مسیر مثلث مانند را طیمی‌کنم.اول خانه‌ی«انیشتن» درخیابان«مرسر»،از آن جا به خانه «توماس مان» درخیابان «استاکتن» وبعد به خانه «هرمان بروخ» در «اِوِلین پلیس».بعد از سرزدن به این سه نقطهبه خانه برمی‌گردم و آن وقت شش هفت صفحه‌ای را که باید فردا بر کاغذ بیاورم در ذهنم آماده کرده‌ام.}*

کسانی هم هستند که ممکن است اهل نوشتن نباشنداما پیاده‌روی برایشان هم نوعی ورزش است، هم آن را به لذتی برای تماشا تبدیل می‌کنند.این گروه معتقدند پیاده‌روی را باید فقط به قصد پیاده‌روی انجام داد.باید تمرکز کرد روی لحظه حال تا ببینی آن چه رادر معرض دید داری. از تکان خوردن برگ درختی درمسیر تا پرواز گنجشکی از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر. از دیدن گلی کوچک وغریب روییده در گوشه‌ی باغچه‌ی کنار پیاده‌رو، تا قامت سروی که مخروط سبزش روبه آسمان قد کشیده ودیدن تفاوت‌ها، از تفاوت چهره و لباس وهیکل انسان‌ها بگیر تا نمای ساختمان‌ها ولذت بردن ازهمه دیدنی‌های زیبای جهان همان‌گونه که هست.

*مصاحبه با فوینتس ترجمه عبداله کوثری ضمیمه کتاب زندانی لاس لوماس

 

برچسب ها :