دوسالانه داستان کوتاه نارنج

دوسالانه داستان کوتاه نارنج

جشنواره دوسالانه داستان کوتاه نارنج

عاشقانه‌‌ی کتابی

عباس عبدی ­_ هفته‌ی پیش خانه عوض کردم. اسباب و اثاث معمول چندانی نداشتم به جز یک یخچال ده فوت و یک اجاق گاز سه شعله‌ی رو میزی با دو کپسول و مقداری ظرف و لیوان و قاشق و چنگال و یکی دو دیگ و قابلمه و ماهی‌تابه که از بس این طرف و آن طرف از دستم افتاده بودند کف آشپزخانه، همه جاشان کج و کوله یا به قول تهرانی‌ها چُماله شده بود و یک میز و صندلی و دو تخته فرش‌ماشینی شش‌متری و…

آپارتمان تازه یک اتاق کوچک بیش‌تر داشت و این یعنی خیلی بزرگ‌تر بود.

خوب قبول دارم این فهرست اثاثیه برای یک زندگی امروزی، از نوع مجردی‌اش هم، خنده‌دار و البته بسیار مینی مالیستی است. اما اگر بدانید از یک خانه به خانه‌ای در بیست متری آن نقل مکان کردن چه انرژی و وقتی از من گرفت تصدیق می‌کنید همین‌ها کم و بیش برشمردم‌شان هم خیلی زیادند. چرا که در پنج یا شش روزی که تنهایی کار جابه‌جایی را انجام می‌دادم با چهل پنجاه کارتن متوسط و بزرگ کتاب و مجله و دفترهای نصفه نیمه سیاه شده دست به گریبان بودم. از چیدن در کارتن و پله‌ها را با احتیاط پایین آمدن و از پله‌هایی بالا رفتن و کف آپارتمان جدید ولو شدن…

حالا راحت شده‌ام. هرچند تا مدتی طول خواهد کشید بدانم کدام کتاب را کنارکدام یک در قفسه‌ی چوبی یا قفسه دردار شیشه‌ای و کارتن‌های کوچک‌تر در کمد باریک جالباسی و …گذاشته‌ام؛ آن‌قدر که در پنج سال گذشته یاد گرفته بودم با چشم بسته هر چه را می‌خواهم به طرفه‌العینی پیدا کنم.

یاد کتاب‌خانه کاغذی کارلوس ماریادومینگس افتادم، آن نویسنده‌ی معاصر آمریکای لاتینی که وضعش البته بدتر از من بود. با آن همه کتابی که دور و بر خودش، حتی تا داخل توالت، روی هم چیده بود، مجبور شد چندین هزارتا را بار کامیون کند و به جایی دور، لب دریایی خلوت ببرد و به کمک بنّایی خانه‌ای بسازد که خشت‌هایش از کتاب‌ها باشد. داستان غمبار و در عین حال تکراری و گاهی هم خنده‌داری‌ست. اما حقیقت دارد و می‌تواند داشته باشد و ما همچنان تکرار می‌کنیم شب را و روز را، هنوز را…

ادعا نمی‌کنم برای رفع این مشکل راه حل مؤثرتر و تازه‌ای دارم. نه… بی‌شک ندارم. این همان مصداق مصرع معروف حافظ است که: عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. هرچند مشکلی چندان پیچیده‌ای هم نیست. برای من یکی که در جزیره‌ی قشم زندگی می‌کنم، راهش این است که در آخر بگذارم و بروم. به آب بسپارم و به باد و خاک. چیزی هم که در این جزیره بسیار است آب و همین طور باد و نیز خاک (اسمش را گذاشته‌اند ریزگرد). یا گر اوضاع بر همان مدار بود و می‌چرخید، هروقت از کمبود جا و سنگینی بار کتاب‌ها به تنگ می‌آمدم کافی بود بروم و یک جلد از آن قطع بزرگ‌های رنگی را در هوا تکان بدهم و جار بزنم:

ای گاوها…ای بزها…تا مدتی غمگین نباشید! بیایید یک دل سیر داستان کوتاه بخوانی…ببخشید، بخورید. یک وعده‌‌ی کامل شام یا نهار رمان میل کنید. من این‌ها را یکی یکی از هر‌جا که دیدم، هر کتاب‌فروشی کوچک در شهری بزرگ یا دکه‌ی روزنامه‌فروشی یا قفسه‌ی خاک گرفته ادبیات هر گوشه‌ی ایران که مدتی مانده‌ام پیدا کرده‌ام و سالم و تمیز، در انبار شام و نهار امروز به بعد شما نگهداشته‌ام. مزه‌شان از کارتن خالی و پاکت سیمان خیلی بهتر است! با چسب‌های خارجی شیرازه و روکش جلدها اعلا، سفید، کاهی، گلاسه، در ابعاد مناسب دندان‌های شما… بفرمایید… بله؟ چی میل دارید؟ عجب! ناز نکنید لطفاً! شما چی میل دارید؟ ژاپنی؟ آمریکای‌لاتینی؟ آمریکای شمالی؟ آها…آلمانی… ترجمه است‌ها! کار زحمت محمد قاضی، مرتضی کلانتریان، امیرمهدی حقیقت، لیلا‌نصیری‌ها، محمود حسینی‌زاد، احمد اخوت، عبدالله کوثری…آه این یکی را ببینید که خیلی دوستش دارم، مداد نجّار از نشر چشمه و ترجمه‌ی آرش سرکوهی و این یکی، بودا در اتاق زیر شیروانی از آن نویسنده ژاپنی اوتسکایا ترجمه‌ی فریده‌ی اشرفی. این کارتن و چندتایی کناری را نه…معذورم. خودم هنوز نخوانده‌ام. آخر از نمایشگاه کتاب همین امسال خریده‌ام. چند مجموعه داستان و رمان است از نشر جهان کتاب، ترجمه‌های عباس آگاهی. آه بله…دیدار به قیامت، قطور است. قطورها بهترند؟ چهارجلدی‌ها چی؟ بله؟ دن آرام؟ زمین نوآباد را می‌گویید؟

از شوخی گذشته اما، عشق به کتاب پایانی ندارد. چرا داشته باشد؟ این زیباترین اختراع بشری و انسانی‌ترین ابزاری است که آدمی ( زنده باد گوتنبرگ!) برای با هم‌بودن و از هم‌گفتن‌وخواندن آفریده است.

من از دوازده سیزده سالگی در دام این عشق گرفتار شدم و به خودم می‌بالم که همچنان با وجود همه‌ی مصائب سر راه این دلدادگی، پای فشرده‌ام و لذتش بی بدیلش را برده‌ام.

از آن روز نخست که «سفرهای گالیور» را در کتابخانه‌ی دبیرستان فرخی آبادان شروع کردم تا بعد و بعد که همیشه کتابی در کیف یا جیب داشته‌ام و شبی نشد یکی‌شان را به رختخوابم نبرم یا نزدش به خواب نیفتم.

 تا نفسی هست راهی پیدا می‌کنم که آن‌ها هم بی‌دغدغه جایی در نزدیکی من داشته باشند. جایی که هروقت دست دراز می‌کنم انگشت بر عطف‌شان می‌کشم، پوستشان زیر دستم بلرزد و خودشان را در دسترسم ببینند. نشد، می‌روم لب دریای نزدیک، روی ماسه‌های خیس، خانه‌ی کاغذی می‌سازم.

برچسب ها :