دوسالانه داستان کوتاه نارنج

دوسالانه داستان کوتاه نارنج

جشنواره دوسالانه داستان کوتاه نارنج

نویسنده شدن؛ بی­­­­­ خود شدن و بی­ خود ماندن

ساحل رحیمی‌پور، متولد ۱۳۶۵، در شیراز است. او فعالیت ادبی‌اش را با شعر آغاز کرد. در شانزده‌سالگی تعدادی از اشعارش در روزنامه‌ی خبرجنوب منتشر می‌شد. او همچنین موفق به شرکت در جشنواره‌ی خوارزمی (بخش ادبی) شد و توانست جزء پنج نفر برتر استان فارس شود. سپس به نوشتن متن‌های طنز(گروتسک) و داستان کوتاه روی آورد. و بعد از نوشتن چند داستان کوتاه و نقد شدن از سوی نویسندگانی چون محمد کشاورز، محمود حسینی‌زاد، علیرضا محمودی‌ایرانمهر، محسن‌ حکیم‌معانی و… نوشتن نخستین رمانش را آغاز کرد.  بیدارشدن به‌وقت وین- نشرنون، نتیجه‌ی ۱۶ ماه کار این نویسنده است که اردیبشهت‌ماه سال ۹۶ هم‌زمان با نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، منتشر و راهی بازار کتاب شد. رحیمی­پور در یاداشت زیر درباره نویسنده شدن برای ما نوشته است

 نوشتنِ داستان از جایی شروع می‌شود در واقع خودش را از جایی شروع می‌کند. برای من هم از نقطه‌ای آغاز شد که شعر تمام شده بود. بعد از سال‌ها شعر گفتن به جایی رسیده بودم که می‌خواستم بیشتر بگویم و بنویسم و شخصیت‌های دنیای فکری‌ِ خودم را خلق کنم.

    خالق بودن به معنای حقیقی! می‌خواستم خالق باشم خالقی تواناتر از پیش. بیش از شعر را می‌خواستم، قبلش را می‌خواستم بعدش را می‌خواستم. دلم می‌خواست راویِ تمام داستان‌های به‌هم پیچیده و درهم تنیده‌ی روانم باشم. بدوزم، بشکافم و باز بدوزم و بشکافم. امری نامتناهی و تکرارشونده. تکراری که پی‌درپی پشت هم می‌آید و چه خوش می‌آید.

    خالق بودن نوعی خودکامگی به همراه دارد. می‌خواستم ذهن لگام‌گسیخته‌ام را رهاتر کنم؛ عاصی‌ترش کنم و داستان نوشتن، بهترین وسیله بود. شهری پیش رویم شکل گرفته بود؛ خالی از بشریت و سرشار از سفاهت. آینه‌ساز شهر در برابرم قدعلم کرده بود و در ازای گرفتن دست و پای ساکنان شهر، آینه‌ای برایشان می‌ساخت. آینه‌ای مبهم و عجیب که هرکس را فراتر از خودِ حقیقی‌اش نمایش می‌داد. می‌خواستم خالق آن خالق هزاردست‌وپا باشم و شدم. شعر، دیگر جایی برای من و شخصیت‌های داستانم نداشت و من نوشتم هرچه‌قدر خام هرچه‌قدر دشوار هرچه‌قدر پر اِشکال! و جلو رفتم…

    یکی از بیشمار مناظری که داستان‌نویسی درمقابل چشمان آدمی می‌آورد، خالق بودن است. در حوالیِ همان دورانِ چرک‌نویسی و ایده‌پردازی بود که تهوع را خواندم. به گمانم کمتر کسی هست که تهوع سارتر را خوانده و از آن تأثیر نگرفته باشد.

    به‌طورقطع برای من هم تأثیرگذار بود. انگار شده بودم آنتوان روکانتن؛ شده بودم انسانی که پیِ دلیلی است تا بیدارشدن هر روزه‌اش را گرامی بدارد و بگوید من هستم! نفس می‌کشم و نفس کشیدنم موجه است. می‌خواستم موجه باشم؛ بر وجود خود دلیل بیاورم و نفس‌های بی‌شمار و متوالی‌ام را به گردن علتی بیاندازم که درخشان و زیبا و نجات‌دهنده است.

    نوشتن، داستان نوشتن. این درست که از فضای شعر دور شدم، اما در خط‌به‌خط نوشته‌ها و داستان‌هایم به شخصیت‌هایی پیوستم که دیده ‌بودم‌شان، لمس‌شان کرده بودم و زندگی‌شان را زیسته بودم. می‌توانستم جای تک‌تک‌شان بایستم، بنشینم، فکرکنم، تصمیم بگیرم، ویران کنم و مخلوق‌هایم را به سمتی ببرم که هیچ‌یک در دنیای عینی نتوانسته‌ بودند به آن نقطه برسند.

    شاید این‌گونه، کمی از هولناکیِ خالق بودنم کم می‌شد. مخلوق‌هایم می‌توانستند در جایگاه خویش قرار بگیرند و خود، خالقِ خودشان باشند. بی‌مصلحت‌اندیشی حرکت کنند و انگ شورشی نخورند چراکه در جهان داستان، کلمه‌ها می‌توانند با مفهومی جدید در ظرف قدیمی‌شان خالی شوند و لبریز. لبریز شوند و بیرون نریزند و جایی را به گند نکشند.

    کلمه‌ها کارکردی چندگانه دارند. ابعاد وجودی‌شان احترام‌برانگیز است. نمی‌گویم مقدس‌اند؛ به امر مقدس اعتقادی ندارم، ولی نوشتن داستان می‌تواند ناپاکی‌ها و پاکی‌ها را نمایان کند. قدرت شکستنِ قوانین را دارد. می‌تواند مفاهیم جدیدی بیافریند و نسبیت‌ها را به‌هم بزند. کلمه‌ها صاحب قدرت‌اند، خالق‌اند و نویسنده‌ای که قلم به دست می‌گیرد و کلمه‌ها را می‌نویسد و جاری‌شان می‌کند، باری سنگین بر دوش دارد.

    نویسنده، نویسنده بودن وسوسه‌‌انگیز است. اسمش هم دل آدم را می‌لرزاند. ذهن را پُر می‌کند و تا ریشه‌ی هنرمند نفوذ می‌کند. ولی یک چیز! می‌توان از هرچیزی نوشت؟ می‌توان بی‌فکر و اندیشه بود؟ می‌توان متحجر بود و صرفاً عقاید دیگری و دیگران و دیکته‌های از پیش نوشته شده و تکراری و پوچی را بر کاغذ آورد که خودشان در اشتباهی محض دست‌وپا می‌زنند؟ اگر نویسندگی را هنر بدانیم که هست، رسالتی هم برایش تعیین می‌شود و آن رسالت در خود واژه و فعل نویسندگی جریان دارد. نویسنده باید بیاندیشد، تحلیل کند، بخواند و درنهایت، شهامت نوشتن داشته باشد.

    نوشتن جرئت می‌خواهد. نویسنده بودن دل می‌خواهد. عریان کردن ذهن و سرازیر کردن کلمه‌ها در داستانی کوتاه یا بلند، از خودگذشتگی می‎خواهد. باید خودت را برای هرچیزی آماده کنی. آنگاه که نوشتی و خلق کردی و لذت نوشتن را چشیدی، نوبت قضاوت‌ها و دیگرانی است که نوشته‌هایت را بخوانند. ممکن است هرنظری بدهند و هربرداشتی از داستانت بکنند غیر از آنکه تو می‌خواهی! و این امری اجتناب‌ناپذیر است. خالق بودن هزینه دارد. هزینه‌ای مثل بی‌خود شدن و بی‌خود ماندن!

برچسب ها :