دوسالانه داستان کوتاه نارنج

دوسالانه داستان کوتاه نارنج

جشنواره دوسالانه داستان کوتاه نارنج

چراغ من اینجا روشن می‌شود

 

محمد بادپر- جمال میرصادقی از آن دست آدم‌هایی است که از گذشته‌های دور تا‌کنون همیشه در عرصه داستان ایران حضور پررنگ داشته است. بودن ۶۰ سال مدوام در این عرصه که خیلی‌ها را تاب و توان ایستادن در آن نبوده شاید به زبان چندان مهم جلوه نکند اما در عمل حداقل کسی مثل او را سراغ نداریم. او که این روزها از ماندنش در ایران آنچنان هم که باید راضی نیست اما هیچ وقت هم پای رفتن نداشته است چرا که می‌گوید نویسنده باید اینجا بماند تا تیر توی وجودش برود. نمی‌شود بروی آنجا کباب خوب بخورئ بعد هم بیایی از درد و رنج و خوشی‌های این ملت بنویسی باید اینجا باشی و در کوچه آب به رویت پاشیده شود تا بتوانی بمانی و عقیم نشوی مثل خیلی‌ها که رفتند و عقیم شدند. با او که هنوز که هنوز است نظم در کارهایش را همواره به همراه دارد به گفتگو نشستیم.

 

 

شما شصت سال است که در بطن ادبیات داستانی ایران حضور دارید می‌خواستم ببینم شده دلتان برای کسی از درگذشته‌های ادبیات داستانی ایران تنگ بشود؟

بین نویسنده‌هایی که با من هم‌دوره بودند و من با آنها نشستم و برخاست و دوستی داشتم  دو نفر را خیلی می‌پسندیدم و از آنها خوشم می‌آمد البته منظورم این نیست که دیگران را رد می‌کنم و فقط این دو نفر را قبول دارم نه حتی شاید از لحاظ کاری و استحکام نویسندگی هم فقط یکی از این دو نویسنده را قبول داشته باشم من به دلیلی که از آن بعنوان فضیلت اخلاقی یاد می‌کنم از این دو نفر یاد می‌کنم و آن دو نفر یکی بزرگ علوی است و دیگری احمد محمود.

نحوه آشنایی‌تان با بزرگ علوی چگونه بود.

قبل از انقلاب در ایران به خاطر جوی که ساواک ایحاد کرده بود ارتباط زیادی بین نویسنده‌ها نبود. من از قبل کارهای بزرگ علوی را خوانده بودم و خوشم هم آمده بود. وقتی برای سفری به لندن رفتم برداشتم نامه‌ای برای او نوشتم که او هم متقابلا جواب نامه من را داد حتی یادم می‌آید مجله‌ای هم که در آن مطلبی راجع به خودش نوشته بودند را برای من فرستاد. این آغاز رابطه ما بود. البته من هم چند جایی که دعوت می‌شدم از بزرگ علوی تقدیر کرده بودم تا جایی که چندین بار به من تذکر دادند که نباید درباره ایشان حرف بزنید. تا اینکه انقلاب شد و ایشان به ایران آمدند یادم می‌آید بوسیله دوست مشترکی پیغام دادند که همدیگر را ببینیم که بالاخره در خانه محمد ظهری همدیگر را دیدیم مهرداد بهار هم بود حتی آنجا مصاحبه‌ای هم با ما کردند که آخرش هم نفهمیدیم به چه دلیلی منتشر نشد.

بعد از آن هم اتفاق افتاد که دوبارهمدیگر را ببینید؟

بله. چند سال بعد خانه فرهنگ‌های جهان در آلمان از من دعوت کردند که در برلین سخنرانی کنم. سال قبل‌تر از آن هم از چند نویسنده دیگر مثل شفیعی‌کدکنی و گلشیری دعوت کرده بودند. اما آن سال فقط من تنها دعوت شده بودم. به فرودگاه که رسیدم راهنمای من گفت آقای بزرگ علوی منتظر شماست و من هم مستقیم از فرودگاه  به دیدار ایشان در طبقه سوم یک عمارت رفتم. همسرشان هم حضور داشتند و آنجا با بستنی خوشمزه‌ای از من پذیرایی کردند. حتی ایشان در مراسم سخنرانی من هم شرکت کرد. آدم شیک و مرتبی هم بود.

اطلاعش با فضای ادبیات داستانی ایران چگونه بود؟

واقعیت این است که به خاطر دوری از اجتماع ایران ناآگاه بود به خاطر همین هم از من می‌خواست که کتابهایی را برایش ارسال کنم تا بیشتر با جو ادبیات آیران آشنا بشود که البته وقتی این را با آقای باقرزاده مدیر آن زمان اتنشارات توس در میان گداشتم ایشان قبول کردند و زحمت این کار را می‌کشیدند. بیشتر ارتباط من با بزرگ علوی هم به صورت نامه‌نگاری بود. چیزی در حدود ۶۰ نامه بین ما رد و بدل شده که خوشبختانه  چند وقت پیش شخصی ایرانی از دانشگاه برلین با من تماس گرفت و گفت که به بعضی از نامه‌های شما به بزرگ علوی که گویا در میان کتاب‌هایش باقی مانده بوده دسترسی پیدا کردیم آیا امکان دارد شما نامه‌های ایشان را هم در اختیار ما بگذارید که بنده هم گفتم چرا که نه و از روی آنها کپی گرفتم و برای ایشان ارسال کردم. قرار بوده دانشگاه برلین این نامه‌ها را منتشر کند.

با احمد محمود چگونه آشنا شدید.

من بیشتر کارهای قبل از انقلاب احمد محمود را خوانده بودم و هنوز هم اعتقاد دارم که رمان همسایه‌ها بهترین رمان ماست. دورادور هم او را می‌شناختم اما شروع رابطه نزدیک ما بر می‌گردد به جلسات شورای نویسندگان که بعد از انحلال کانون نویسندگان روی کار آمده بود. آنجا به پیشنهاد یک سری از دوستان که نظراتشان برای من بسیار مهم بود تصمیم گرفته بودیم به نویسنده‌های جدید هم بپردازیم که یکی از آنها همین احمد محمود بود. آنجا بود که رابطه من با ایشان بیشتر شد و حتی گاهی در کارگاه‌های من هم حضور پیدا می‌کرد یا ما با شاگردان پیش ایشان می‌رفتیم. او همیشه جز اولین کسانی بود که موقع سال تحویل به من زنگ می‌زد در واقع همیشه من را شرمنده می‌کرد.

 شما از شورای نویسندگان نام بردید آیا شما هم جزو کسانی بودید که از انحلال کانون نویسندگان ضربه خوردید؟ دردسری برای شما درست نشد؟

درست است که بیشتر جلسات را من می‌گرداندم اما وقتی در کانون نویسندگان به بهانه برگزاری شب‌های شعر اختلاف بوجود آمد و با اخراج چند نفر از اعضای مهم آن مثل محمد‌تقی برومند، سیاوش کسرایی و محمد اعتماد‌زاده در نهایت منحل شد کسی سراغ من نیامد چون واقعا من عضو هیچ حزبی نبودم حتی وقتی چند وقت بعد کسانی مثل آقای سایه طوماری را آوردند که بنده امضا کنم به ایشان گفتم چون من دارای دوستان مشترکی در بین دو گروه هستم اجازه بدهید در این قضیه ورود نکنم.

اما بعدش شما عضو شورای نویسندگان می‌شوید.

بله آن هم به درخواست یکی از دوستان من یعنی آقای خسروی که البته توده‌ای دوآتشه‌ای هم بودند و الان هم در لندن هستند بود. ایشان آمدند و گفتند ما افراد را در گروه‌های مختلف دسته‌بندی کردیم مثلا شورای مترجمان یا شورای داستان‌نویسان را راه انداختیم. تو بیا مسئولیت شورای داستان‌نویسان را قبول کن. من هم که دیدم کار مثبتی است قبول کردم تقریبا می‌توانم بگویم به همین خاطر است و از همین جاست که مرا توده‌ای می‌خواندند در حالی‌که واقعا من عضو هیچ حزبی نبودم دلیل اینکه سراغ من هم نمی‌آمدند همین بود چون می‌دانستند من کار‌ه‌ای نیستم. بالاخره آنها هم آدم داشتند.همین شورای نویسندگان هم بعد از مدتی منحل شد.

در شورای نویسندگان انتخاب نویسندگان چگونه بود مثلا سفارش می‌کردند درباره فلان نویسنده صحبت شود؟ منظورم این است چطور نویسنده‌ای انتخاب می‌شد؟

بله به خود من پیشنهاد می‌دادند اما من زیر بار همه کسی هم نمی‌رفتم حتی زمانی نویسنده‌ای که بنده اصلا ایشان را قبول نداشتم و نمی‌خواهم هم اسمشان را بیاورم پیشنهاد دادند که من هم قبول نکردم و گفتم اگر ایشان باشد بنده نیستم بعد به من گفتند خودت چه کسی را پیشنهاد می‌دهی که من هم گفتم خیلی‌ها هستند مثلا همین احمد محمود. اتفاقا خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت که بعدها همانطور که گفتم منجر به دوستی و رفاقت بیشتر ما شد. من در این جلسات و به گونه‌های دیگر خیلی از نویسنده‌های جدید حمایت کردم.

 خب چطوری؟ یعنی این حمایت‌ها به چه صورت بوده است؟

من خیلی از این حمایت‌ها را فکر نکنم بصورت رسمی در جایی گفته باشم ولی الان دوست دارم بگویم. زمانی آقای شفیعی‌کدکنی در گفتگویی با ‌بی‌بی‌سی به آنها انتقاد کرده بود که شما چرا مدام سراغ نویسندگان قدیمی ایران می‌روید و سراغی از جدیدها نمی‌گیرید. همین باعث شد پس از مدتی اینها با من تماس بگیرند و درخواست کنند که من بروم درباره نویسنده‌های جدید و نسل دوم ایران صحبت کنم. من راستش قبول نکردم و گفتم دوست ندارم در بی‌بی‌سی حرفی بزنم و دلم نمی‌خواهد اسم من آنجا آورده شود ولی می‌توانم متن و نوشته‌ای را به اسم مستعار برای شما آماده کنم.

حالا چرا سراغ شما آماده بودند؟

چون همانطور که گفتم من عضو هیج باند و حزبی نبودم نه باند گلستان و نه باند آل‌احمد ازچپ‌ها هم فقط به این خاطر خوشم می‌آمد که عدالتخواه بودند اما از آنها هم بدم می‌آمد چون وابسته بودند. همین بود که خودم را داخل نمی‌کردم. البته آن زمان مخالفت با من زیاد می‌شد حتی عده‌ای که من می‌شناختمشان هم برداشته بودند با نام مستعار مهرداد رهسپار نقدهای خیلی تندی علیه من نوشتند و حسابی هم در آن به من فحش می‌دادند اکثر این نوشته‌ها هم در مجله‌ای به نام چراغ چاپ می‌شد اما من هیح وقت جواب نمی‌دادم البته نصیحت‌های افرادی مثل اقای خانلری هم مبنی بر عدم پاسخگویی من هم بی‌تاثیر نبود.

واقعا آنها را می‌شناختید؟

بله. می‌شناختم. خیلی از نقدهای علیه من به این خاطر بود که فکر می‌کردند من توده‌ای هستم. نمونه زنده یکی از این نقدها هم همین آقای فرج ‌سرکوهی بود که چون می‌خواستند من را بکوبند برداشت علیه کتاب ادبیات داستانی نقد خیلی تندی نوشت. بعدها اصغر الهی که در زندان با فرج سرکوهی هم بند بود آمد پیش من و گفت بیا با این یک مصاحبه‌ای بکن. من هم آن زمان با کسی حرف نمی‌زدم اما چون الهی برایم خیلی عزیز بود قبول کردم. وسط‌های مصاحبه بود که یک‌بارگی فرج سرکوهی از من معذرت‌خواهی کرد و گفت من فکر می‌کردم شما توده‌ای هستی به همین خاطر چون می‌خواستم شما را بکوبم آن نقدها را نوشتم. فضا اینطور بود. منتقدانش به خاطر خود کار نقد نمی‌کردند بلکه به خاطر عقیده، کار طرف را نقد می‌کردند. در حالیکه همین کتاب ادبیات داستانی من تا الان بارها و بارها تجدید جاپ شده است.

جریان آن نوشته که به بی‌بی‌سی قول دادید چه شد؟

این جیزی که می‌خواهم بگویم به گمانم برای اولین بار باشد که عنوان می‌کنم. آن زمان خیلی‌ها می‌خواستند رابطه من را با این نویسنده‌های جدید خراب کنند با کسانی مثل احمد محمود یا اصغر الهی که اتفاقا من بیشتر دوستشان هم داشتم. زمانی که نوشته آماده شد من یک زرنگ‌بازی درآوردم و برای اینکه جواب نقدهای که با نام مهرداد رهسپار علیه من نوشته می‌شد را بدهم متن را با اسم مستعار مهران رهسپار برای آنها فرستادم که به وسیله محمود کیانوش که صدای رسایی هم داشت خوانده شد و خیلی هم سر و صدا به پا کرد حتی در کتابفروشی‌های مثل کتابفروشی خانم ترقی هم مدت‌ها درباره آن بحث می‌شد که چه حمایتی از نویسنده‌ها نسل دو شده است و از این حرف‌ها…

به کسی هم گفتید که این مهران رهسپار شما هستید؟

 یکی دو جایی گفتم یک‌بار زمانی که خانه احمد محمود بودم و شخصی که فعلا تمایلی ندارم نام او را بیاورم مدام جلوی روی خودم پیش احمد محمود بدگویی من می‌کرد که بله این میرصادقی شماها را قبول ندارد اصلا شما را نویسنده نمی‌داند و از این حرف‌ها که من آنجا دیگر تحملم را از دست دادم و به احمد محمود گفتم که مهران رهسپار که آن حرف‌ها را در بی‌بی‌سی در حمایت از شما گفته خود من هستم تا ما این را گفتیم آن طرف همان جا رفت تو لب و حسابی ساکت شد. به اصغر الهی هم گفتم چون آن زمان کتابش در خارج درآمده بود و اینجا اصلا تحویلش نگرفته بودند اما همین نوشته باعث شده بود که سر زبانها بیفتتد.

احتمالا همین نوشته باعث در آمدن کتاب دو جلدی  جهان داستان ایران هم شد. درست است؟

بله تا آنجا که یادم است جلد اولش  درباره ۸ نویسنده نسل اول است و در جلد دوم بیشتر به نویسندگان نسل دوم پرداخته شده است.

شما زمان کودتای ۲۸ مرداد حدودا ۲۰ ساله بودید و اولین داستانتان در نشریه سخن هم سال ۲۷ منتشر شد. یادتان هست این اتفاق چه تاثیری بر نویسندگان و فصای ادبیات داستانی آن زمان ما گذاشته بود؟

راستش تا قبل از آن نویسنده‌های ما بیشتر آرامانخواه بودند و همگی بیشتر دنبال ایجاد و معرفی یک آرمان‌شهر بودند اما این اتفاق که افتاد خیلی‌ها دچار یاس شدند و حتی نویسنده‌های مثل بهرام صادقی در داستان‌هایشان بیشتر به سراغ موضوعات نهیلیستی رفتند. من اعتقاد دارم کودتای ۲۸ مرداد سیر تاریخی ما را دچار مشکل کرد حداقل اطمینان دارم اگر آمریکایی‌ها این اتفاق را بوجود نیاورده بودند سرنوشت ما چیزی که الان می‌بینیم نبود و ما را دچار شخصی مثل شاه که به اهریمن تبدیل شد نمی‌کرد. البته این حالت یاس و ناامیدی تا حدود سال ۴۱ تا ۴۲ بود  بعد از آن دوباره امیدی در دل نویسنده‌ها هم پیدا شد.

با نویسنده‌های دیگر رابطه‌تان چطور بود مثلا با آل‌احمد؟

من در بیان مفاهیم قصه و رمان و داستان با آل‌احمد اختلاف داشتم آل‌احمد مفهوم قصه را عام تلقی می‌کرد  ‌اما طبق آنچه من می‌دانستم هر کدام از اینها تعاریف خاص خودشان داشت ولی او همه اینها را قصه می‌دانست. در کل رابطه خوبی با او نداشتم او آدم مذهبی بود اما بعضی کارهایش هم در تعارض کامل با مذهب بود.

چیزی دیگری هم از او به یاد دارید؟

چیزی که الان به یادم می‌آید مربوط به زمان چاپ کتاب غربزدگی بود که به دستور ساواک جمع شده بود آن موقع پاتوقی داشتیم که آل‌احمد هم می‌آمد آنجا پیشمان چایی می‌خورد یک روز آمد گفت جمال کتاب غربزدگی من پخش شده است رفتم بازار پیگیری کردم و افتادم دنبالش که ببینم چه کسی پخش کرده طرف را پیدا کردم وقتی گفتم کتاب را پخش کردی خیلی ممنون ولی حق و حقوق من را هم بده؛ طرف در آمده گفته حق و حقوقت را باید بروی از امام خمینی بگیری. یعنی این کتاب به سفارش امام خمینی تکثیر و منتشر شده بود.

شما در ۸۳ سالگی هنوز هم مشغول به کار هستید. خسته نشدید؟

راستش من الان خلاق‌ترین دوران زندگیم را دارم سپری می‌کنم البته الان واقعا خسته شدم و احتمالا به زودی برای مدتی کار را کنار می‌گذارم اما این اواخر ۳ تا کار جدید را به اصغرعلمی دادم این را هم بگویم که خوشحالم این آخر عمری با مردی شریف و درستکار برای انتشار کارهایم طرف هستم اما کتاب‌ها، یکی کتاب هشت گانه‌ها یکی کتاب عاشقانه‌ها و سراب‌ها و دیگری هم کتاب زاویه دید در داستان است

ماجرای این کتاب‌ها چیست؟

هشت‌گانه‌ها که در آن ۷ مجموعه داستان من که دچار مشکلات مختلفی برای چاپ بوده را گرد‌آوری کردم به‌علاوه  یک مجموعه جدید. یعنی مجموع ۱۰۷ داستان تحت عنوان هشت‌گانه‌ها که برای گرفتن مجوز به اداره ارشاد فرستاده شده است.

چه شد که سراغ نوشتن  کتاب عاشقانه‌ها و سراب‌ها رفتید؟

راستش زمانی که می‌خواستم برای دیدن دخترم به نیویورک بروم دوستی از من خواست یکی از این کتاب لاواستوری‌ها را برایش بیاوم آنجا که رفتم و این کتاب را دیدم فهمیدم چقدر کار جالبی است. ایران که آمدم اول گفتم ببینم می‌شود در بین نویسنده‌های خودمان هم چنین کاری بکنم بعدش پشیمان شدم و گفتم بیایم در بین داستان‌های خودم این کار را کنم و نشستم گشتم تا این کتاب بیرون آمد. در واقع بخش‌هایی از داستان‌های من است که به هر نوعی به عشق ربط دارد.

و زاویه دید در داستان؟

این هم از آن کارهایی هست که من را خیلی خسته کرد و چیزی نزدیک به یک و سال و نیم وقت مرا گرفت. موضوعش هم مربوط می‌شود به معرفی زاویه دید در داستان‌ها و متون کهن همراه با ذکر نمونه‌ها از سمعک‌عیار بگیر تا حسین‌کرد شبستری، طوطی‌نامه و فرج بعد از شدت و … در این کتاب آمده‌ام انواع قصه‌ها را طبقه‌بندی کردم و برای هر کدام نمونه هم آوردیم.

خسته‌تان‌ هم کردیم اما برای پایان این گفتگو فکر کنم بد نباشد یکی از همین قصه‌ها که خودتان خیلی از آن خوشتان آمده را برای ما بازگو کنید.

من قصه فردی که مستجاب‌الدعوه هست را خیلی دوست دارم و آن این است این زاهد مستجاب‌الدعوه روزی به موشی برخورد می‌کند که گرفتار شده، آن را نجات می‌دهد و چون مستجاب‌الدعوه بود از خدا می‌خواهد که موش را تبدیل به دخترش بکند. این اتفاق انجام می‌شود و آن موش تبدیل به دختر زیبایی می‌شود تا بالاخره بزرگ می‌شود و وقت ازدواجش فرا می‌رسد. مرد از دختر می‌پرسد حالا دوست داری با چه کسی ازدواج کنی دختر هم می‌گوید با قدرتمند‌ترین مرد جهان یعنی خورشید. با خورشید صحبت می‌کنند می‌گوید: من قدرتمند‌ترین نیستم قدرتمند‌تر از من ابر است که می‌آید جلو من و نمی‌گذارد من دیده شوم. سراغ ابر می‌روند ابر هم می‌گوید: قدرتمندترین باد است که مرا هر جا که بخواهد با خود می‌برد. به سراغ باد می‌روند که او هم می‌گوید قدرتمند‌ترین کوه است که نمی‌گذارد از خودش عبور کنم. به سراغ کوه که می‌رود می‌گوید قدرتمند‌ترین فرد موش هست که می‌آید من را سوراخ می‌کند. بنابراین دوباره آن دختر را تبدیل به موش ‌می‌کند که بتواند با یک موش دیگر ازدواج کند.

 

این گفتگو در نشریه کرگدن منتشر شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :